تبلیغات
الغوث
11:40 ق.ظ
65
معنی نام کشور ها
بسم الله الرحمن الرحیم 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین 



معنی نام برخی از کشور ها

1.آذربایجان=جایگاه آتش ایزدی
2.آرژانتین=سرزمین نقره
3.آلمان=سرزمین همه مردمان یا همه قوم‌های ما
4.اتریش = پادشاهی شرقی
5.ازبکستان=سرزمین بزرگان
6.استرالیا=سرزمین جنوبی
7.الجزایر=جزیره ها
8.برزیل=چوب سرخ
9.چین=کشور مرکزی
10.روسیه= سپید و روشن
11.ژاپن=سرزمین خورشید تابان
12.سوئیس=سرزمین مرداب
13.سودان=سرزمین سیاهان
14.فرانسه=سرزمین قوم فرانک
15.کانادا=دهکده یا زیستگاه
16.مغولستان= مردمان دلیر و بی باک
17.نروژ=راه شمالی
18.ویتنام=پشت مرز جنوبی
19.هند=سرزمین سند(پرآب)
20.قرقیزستان=سرزمین چهل دختر
21.قبرس= سرزمین مس
22.فیلیپین= نام پادشاه اسپانیا(فیلیپ دوم)
23.سنگاپور= شهر شیر(جانور)
24.نیوزیلند=سرزمین دریا
25.تونس=دماغه ی کوچک
26.بنگلادش=کشور بنگالی ها
27.آمریکا=از نام آمریکو وسپوس دریانور ایتالیایی
28.اندونزی=جزایر هند
29.اسپانیا=جزیره خرگوش کوهی
30.اکوادور=خط استوا
31.بولیوی= از نام سیمون بولیوار(رهایی بخش آمریکای جنوبی از سلطه اسپانیا)
32.تایلند= سرزمین قوم تای
33.قزاقستان=سرزمین قوم قزاق (قزاق به معنی خودمختار و آزاده و شجاع)
34.آفریقای جنوبی=سرزمین بدون سرما(آفتابی) جنوبی
35.ایرلند=سرزمین حاصل خیز یا سرزمین ایزد بانوی حاصل خیزی و باروری
36.ایسلند=سرزمین یخ
37.کلمبیا= از نام کریستف کلمب(کاشف قاره آمریکا)
38.کویت=استحکامات نظامی نزدیک آب
39.مالزی= سرزمین مردم مالایی
40.نیجریه= از نام رود نیجر که به این کشور میریزد
41.ونزوئلا= ونیز کوچک
42.کامرون= رود میگو
43.لوگزامبورگ= قلعه کوچک
44.هلند= سرزمین پوشیده از درخت
45.رومانی=قلمرو رومی
46. کوبا= جایگاه مرکزی
47.ماداگاسکار= پایان زمین






09:29 ب.ظ
64
کرامت زائران امام حسین(ع)
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین
صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)


جمال الدین الخلیعی موصلی پدر او حاكم موصل و ناصبی و یكی از دشمنان اهل بیت (علیهم السلام ) بود، مادرش هم ناصبیه (دشمن اهل بیت) بود چون پسری برایش متولد نمی شد به مقتضای عقیده فاسد خودش نذر كرد كه اگر خدای تعالی به او پسری عطا كند به شكرانه او پسر را سر راه زائران حضرت اباعبداللّه (ع) بفرستد تا زائران از شام و جبل عامل كه می آیند و عبور آنها به موصل می شود آنها را به قتل برساند.

بعد از مدتی جمال الدین متولد می شود چون به حدّ جوانی رسید مادرش او را از نذر خود با خبر می كند به ناچار با مادرش از عقب زائرانی كه از موصل عبور كرده بودند رفت
چون به مسیب رسید، دید زائران از جسر عبور كرده اند همان جا توقف كرد تا هنگامی كه مراجعت كردند آنها را به قتل برساند. در كناری كمین كرده بود كه در همین حال خوابش برد در عالم رؤیا دید قیامت شده ملائكه آمدند او را گرفتند و در آتش انداختند آتش او را نسوزاند وبه او اثر نكرد. 
ملك جهنم خطاب كرد به آتش ، چرا او را نمی سوزانی ؟ 
آتش گفت : غبار زائران كربلا به او نشسته است ، او را بیرون آوردند، شستشویش دادند دو باره او را در آتش انداختند باز آتش او را نسوزاند. ملك گفت : چرا دیگر او را نمی سوزانی ؟ آتش گفت : شما ظاهر او را شستید اما غبار داخل در ذات او شده ! از خواب بیدار شد و از آن عقیده فاسد برگشت و مذهب تشیع را اختیار كرد و مشغول مداحی حضرت امیرالمؤ منین (ع) شد






11:03 ب.ظ
63
چرا من؟
بسم الله الرحمن الرحیم 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین




آرتور اِش ستاره تنیس جهان که قهرمانی در مسابقات جایزه بزرگ ویمبلدون را در کارنامه درخشان ورزشی اش دارد در سال ۱۹۸۳ مصادف با ۱۳۶۲ به سبب خون آلوده ای که هنگام عمل جراحی قلب به اشتباه به وی تزریق کرده بودند به بیماری ایدز مبتلا شد هنگامی که مشخص شد او به بیماری ایدز مبتلا گشته صدها هزار نامه از هوادارانش در سراسر دنیا برای همدردی و حمایت برایش ارسال شد.
در یکی از نامه ها با طعنه از وی پرسیده شده بود که : چرا خدا تو را برای گرفتار شدن به این بیماری ناعلاج انتخاب کرده است ؟
آرتور بسیار در این باره اندیشید ، سپس چنین جوابی داد : دوست مهربانم در سراسر این جهان پهناور حدود پنجاه میلیون کودک شروع به بازی تنیس می کنند ، پنج میلیون نفر بازی کردن تنیس را یاد می گیرند ، پانصد هزار نفر تنیس باز حرفه ای می شوند ، پنجاه هزار نفر در مسابقات تنیس در سطوح مختلف بازی می کنند ، پنج هزار نفر در مسابقات حرفه ای شرکت می کنند ، پانصد نفر در مسابقات مقدماتی گرند اسلم شرکت می کنند ، پنجاه نفر به مسابقه ویمبلدون راه می یابند ، چهار نفر به نیمه نهایی و ۲ نفر به مسابقه نهایی می رسند و سر انجام یک نفر پیروز می شود. وقتی من برنده تنیس ویمبلدون شدم ، هرگز از خدا نپرسیدم که : چرا من ؟ و امروز که در بستر بیماری افتاده ام و درد سراپای وجودم را گرفته نیز نباید از خدا بپرسم : چرا من ؟





11:34 ب.ظ
62
امام حسین(ع) و مسلمان شدن یهودیان
بسم الله الرحمن الرحیم 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین
صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)



الطاف امام حسین(ع) و مسلمان شدن خانواده ی یهودی 

 عده زیادى زن و مرد در حیاط مسجد صدر الامور آبادان جمع شده بودند و درباره افراد یك خانواده یهودى كه بدین اسلام مشرف شده و براى اداء نماز به مسجد آمده بودند گفتگو میكردند، وقتى افراد این خانواده نماز گزاردند و از مسجد خارج شدند از آنها در مورد علّت و كیفیت تشرف بدین اسلام سؤ ال شد و یكى از آنها كه معلوم بود بزرگ خانواده است گفت من و همسرم كه داراى دو فرزند هستیم قبل از آنكه بدین مبین اسلام مشرف شویم در بغداد سكونت داشتیم وقتى كاخ ریاست جمهورى عراق بمباران گردید و حكومت نظامى اعلام شد از شدت ترس مغازه طلافروشى خود را كه از مغازه هاى معتبر بغداد بود بستم و تعطیل و بامید خدا رها كردم و به خانه پناه بردم ولى دو روز بعد به مغازه رفتم متوجه شدم از طلاآلات و نقدینه ام اثرى نیست.
چند روزى من و همسرم و فرزندانم در ناراحتى و اندوه به سر مى بردیم یكشب كه از فرط ناراحتى گریه زیادى كردم و با چشمهاى اشك آلود خوابیدم در عالم رؤیا به خاطرم آمد كه به زیارت مرقد مطهر امام حسین (ع) بروم طلا آلات و نقدینه ام را بدست خواهم آورد پس از آنكه از خواب بیدار شدم جریان را با همسرم در میان گذاشتم و فرداى آن روز بار سفر بستم و عازم كربلا شدیم و به زیارت مرقد مطهر حضرت امام حسین (ع) نائل آمدیم سپس با خودرو به نجف اشرف مشرف شدیم و ضمن اقامت در آن شهر به سراغ یكى از دوستان قدیمى خود كه از زرگرهاى معروف نجف است رفتیم و ساعتى در مغازه او نشستیم اما موقعی كه قصد داشتم با او خدا حافظى كنم و ازمغازه بیرون آیم زن و مرد شیك پوشى وارد مغازه شدند و از دوستم خواستند تا مقدارى جواهرات و طلاجات آنان را خریدارى كند چون دوستم قصد خرید نداشت من با آنان وارد معامله شدم ولى وقتى طلاجات مذكور را كه در یك جعبه بزرگ قرار داشت بدقت نگاه كردم متوجه شدم طلاجاتى است كه از مغازه ام به سرقت برده اند بلافاصله جعبه را برداشتم و از مغازه بیرون رفتم تا پلیس راخبر كنم ولى آن دو نفر قبل از آنكه به دام مامورین بیافتند فرار را بر قرار ترجیح دادند و متوارى شدند به این ترتیب همانطور كه در خواب به ذهنم خطور كرده بود جواهر و طلاجات دزدیده شده را پیداكردم. من و فرزندانم و همسرم به دین مقدس اسلام مشرف شدیم این مرد اضافه كرد قبلا نامم سالم الیا هو بود و همسرم هیلا نام نام داشت ولى حالا نام من محمد و همسرم زهرا مى باشد. 







10:31 ب.ظ
61
فضائل حضرت عباس(ع)
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین
صلی الله علیک یا قمر بنی هاشم(ع)



فضائل حضرت عباس(ع)

نیمه شبی در اطاق خودم كه كنار در حیاط منزل آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی بود، خوابیده بودم ، ناگهان صدای پائی در داخل حیاط مرا از خواب بیدار كرد من فورا از جا برخاستم . دیدم جوانی وارد منزل شده و در وسط حیاط ایستاده است نزد او رفتم و گفتم شما كه هستید و چه میخواهید؟ مثل آنكه نمیتوانست فورا جواب مرا بدهد حالا یا زبانش از ترس گرفته بود و یا متوجّه نشد كه من به فارسی به او چه میگویم زیرا بعدا معلوم شد اواهل بغداد و عرب است ولی مرحوم آقای بافقی قبل از آنكه او چیزی بگوید از داخل اطاق صدازد كه حاج عباس او یونس ارمنی است و بامن كار دارد او را راهنمائی كن كه نزد من بیاید. من او را راهنمائی كردم او به اطاق آقای بافقی رفت .

مرحوم آقای بافقی وقتی چشمش به او افتاد بدون هیچ سؤ الی به او فرمود: احسنت ، می خواهی مسلمان شوی ، او هم بدون هیچ گفتگوئی به ایشان گفت ، بلی برای تشرف به اسلام آمده ام . 
مرحوم آقای بافقی بدون معطلی بلافاصله آداب و شرایط تشرف به اسلام را به ایشان عرضه نمود و او هم مشرّف به دین مقدّس اسلام شد، من كه همه جریانات برایم غیر عادّی بود از یونس تازه مسلمان سؤ ال كردم كه جریان توچه بوده و چرا بدون مقدّمه به دین مقدس اسلام مشرف گردیدی و چرا این موقع شب را برای این عمل انتخاب نمودی ؟ 
او گفت : من اهل بغدادم و ماشین باری دارم و غالبا از شهری به شهری بار می برم یك روز از بغداد به سوی كربلا می رفتم ، دیدم در كنار جادّه پیرمردی افتاده و ازتشنگی نزدیك به هلاكت است ، فورا ماشین را نگه داشتم و مقداری آب كه در قمقمه داشتم به او دادم ، سپس او را سوار ماشین كردم و به طرف كربلا بردم ، او نمی دانست كه من مسیحی و ارمنی هستم ، وقتی پیاده شد گفت : برو جوان حضرت ابوالفضل العبّاس اجر تو رابدهد. من از او خدا حافظی كردم و جدا شدم ، پس از چند روز باری به من دادند كه به تهران بیاورم ، امشب سر شب به تهران رسیدم و چون خسته بودم خوابیدم ، درعالم رؤ یا دیدم در منزلی هستم و شخصی در آن منزل را می زند، پشت در رفتم و در را باز كردم دیدم شخصی سوار اسب است و می گوید: من ابوالفضل العباس هستم ، آمده ام حقّی كه به ما پیدا كردی به تو بدهم . گفتم چه حقی ؟ 
فرمود: حق زحمتی كه برای آن پیرمرد كشیدی سپس اضافه فرمود و گفت : 
وقتی از خواب بیدار شدی به شهر ری می روی شخصی تو را بدون آنكه تو سئوال كنی به منزل آقای شیخ محمد تقی بافقی می برد و قتی نزد ایشان رفتی به دین مقدّس اسلام مشرف می گردی . 
من گفتم چشم قربان و آن حضرت از من خدا حافظی كرد و رفت ، من از خواب بیدار شدم و شبانه به طرف حضرت عبدالعظیم حركت كردم ، در بین راه آقائی را دیدم كه بامن تشریف می آورند و بدون آنكه چیزی از ایشان سئوال كنم ، مرا راهنمائی كردند و به اینجا آوردند و من مسلمان شدم . وقتی ما از مرحوم آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی سئوال كردیم كه شما چگونه او را شناختید و می دانستید كه او آمده است كه مسلمان بشود؟ فرمود: آن كس كه او را به اینجا راهنمائی كرد یعنی حضرت حجة بن الحسن(ع)(عج) به من اطلاع می دهند






10:19 ب.ظ
59
کرامات حسینی(ع)
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین
صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)



کرامات زیارت عاشورا

علاّمه بزرگوار حضرت آقاى شیخ حسن فرید گلپایگانى كه از علماى طراز اول تهران هستند از استاد خود مرحوم آیت اللّه حاج شیخ عبدالكریم یزدى حائرى اعلى اللّه مقامه نقل نمود كه فرمود: اوقاتى كه در سامرا مشغول تحصیل علوم دینى بودم ، وقتى اهالى سامرا به بیمارى وبا و طاعون مبتلا شدند و همه روز عده اى مى مردند. 
روزى در منزل استادم مرحوم سید محمد فشاركى اعلى اللّه مقامه جمعى از اهل علم بودند ناگاه مرحوم آقاى میرزاى محمد تقى شیرازى رحمة اللّه علیه - كه در مقام علمى مانند مرحوم فشاركى بود تشریف آوردند و صحبت از بیمارى وبا شد كه همه در معرض خطر مرگ هستند. 
مرحوم میرزا فرمود: اگر من حكمى بكنم آیا لازم است انجام شود یا نه ؟ همه اهل مجلس تصدیق نمودند كه بلى .

سپس فرمود: من حكم مى كنم كه شیعیان ساكن سامرا از امروز تا ده روز همه مشغول خواندن زیارت عاشورا شوند و ثواب آن را هدیه روح شریف نرجس خاتون(س) مادر مکرمه و بزرگوار حضرت حجة بن الحسن علیه السلام نمایند تا این بلا از آنان دور شود. اهل مجلس این حكم را به تمام شیعیان رساندند و همه مشغول زیارت عاشورا شدند. 
از فردا تلف شدن شیعه موقوف شد ولى همه روزه عده اى از سنى ها مى مردند به طورى كه بر همه آشكار گردید.
 
برخى از سنى ها از آشنایانشان از شیعه پرسیدند سبب اینكه دیگر از شما كسى تلف نمى شود چیست ؟ به آنها گفته بودند زیارت عاشورا. آنها هم مشغول شدند و بلا از آنها هم برطرف گردید. 


الطاف امام حسین(ع) و بینا شدن مرحوم محمد رحیم اسماعیل بیك


متقی صالح، مرحوم محمد رحیم اسماعیل بیگ، که در توسل به اهل بیت علیهم السلام و علاقه قلبی به حضرت سیدالشهداء علیه السلام کم نظیر بود و از این جهت، رحمت و برکات صوری و معنوی نصیبش شده بود و در ماه رمضان 1387 به رحمت ایزدی واصل شد، این قضیه را نقل فرمود:
من در سن شش سالگی به درد چشم مبتلا شدم و تا سه سال گرفتار آن بودم و عاقبت از هر دو چشم، 

در ماه محرم و ایام عاشورا، در منزل دایی بزرگوارم - مرحوم حاج محمد تقی اسماعیل بیگ - روضه خوانی بود و من هم به آنجا رفته بودم. چون هوا گرم بود و مردم شربت می دانند.
من از دایی خواهش کردم که اجازه دهد تا به مردم شربت دهم! گفت: تو چشم نداری و نمی توانی. گفتم: یک نفر چشم دار با من همراه کنید، تا مرا یاری کند. دایی قبول نمود و من با کمک خودش به مردم شربت دادم... در این اثناء مرحوم معین الشریعة اصطهباناتی منبر رفته بود و روضه ی حضرت زینب علیهاالسلام را می خواند و من سخت متأثر و گریان شدم تا اینکه از خود بی خود شدم، در آن حال، زن مجلله ای که دانستم حضرت زینب علیهاالسلام هستند، دست مبارک بر دو چشم من کشیدند و فرمودند: «خوب شدی و دیگر چشم درد نمی گیری!»
پس چشم گشودم و اهل مجلس را دیدم! شاد و فرحناک به خدمت دایی خود دویدم. تمام اهل مجلس منقلب شدند و اطراف مرا گرفتند. سپس به امر دایی ام مرا در اطاقی بردند و مردم را متفرق نمودند.
مرحوم اسماعیل بیگ نقل می کند که: چند سال قبل مشغول آزمایش بودم و غافل بودم از اینکه در نزدیکم ظرف پر از الکل است و کبریت را روشن نمودم! ناگاه الکل مشتعل شد و تمام بدنم را از سر تا پا آتش زد. فقط چشمانم نسوخته بود! چند ماه در مریض خانه مشغول درمان بودم. در آنجا از من پرسیدند چه شده که چشمت سالم مانده است؟
من می گفتم: این عطای خانم حضرت زینب علیهاالسلام و برکت مجلس روضه ی حضرت امام حسین علیه السلام است و حضرت زینب علیهاالسلام به من وعده فرمودند که تاآخر عمر
چشم درد نگیرم.


کرامات الحسینیه -- داستان های شگفت





12:35 ب.ظ
58
عنایات امام زمان(ع)(عج)
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
السلام علیک یا صاحب الزمان(ع)(عج)




عنایات امام زمان(ع)(عج) به شیعیانش


یكی از داستانهایی كه علماء و افراد مورد اطمینان نقل كرده اند و به عنوان یك حادثه قطعی ، در عصر خود شهرت یافت ، داستان ابوراجح است . ابو راجح از شیعیان مخلص شهر حله (یكی از شهرهای عراق كه در نزدیك نجف اشرف واقع شده) و سرپرست یكی از حمامهای عمومی حله بود، از این رو بسیاری از مردم او را می شناختند. در آن عصر، فرماندار حله شخصی به نام مرجان صغیربود، به او اطلاع دادند كه ابو راجح حمامی از بعضی از اصحاب منافق رسول خدا (ص) بدگوئی می كند، فرماندار دستور داد او را آوردند، آنقدر او را زدند كه در بستر مرگ افتاد، حتی آنقدر به صورتش مشت و لگد زدند كه دندانهایش ‍ كنده شد، و زبانش را بیرون آوردند و با جوالدوزی سوراخ كردند، و بینی اش را بریدند و با وضع بسیار دلخراشی ، او را به عده ای از اوباش ‍ سپردند، آنها ریسمان برگردن او كرده و در كوچه ها و خیابانهای شهر حله می گرداندند، بقدری خون از بدن او بیرون آمد، و به او صدمه وارد شد كه دیگر نمی توانست حركت كند، و كسی شك نداشت كه او می میرد، و بعد فرماندار تصمیم گرفت او را بكشد، ولی جمعی از حاضران گفتند: او پیرمرد فرتوت است ، و به اندازه كافی مجازات شده و خواه و ناخواه بزودی می میرد، بنابراین از كشتن او صرف نظر كنید، بسیار از فرماندار خواهش ‍ كردند، تا اینكه فرماندار او را آزاد كرد. فردای همان روز، ناگاه مردم دیدند او از هر جهت سالم است و دندانهایش ‍ در جای خود قرار گرفته است ، و زخمهای بدنش خوب شده است ، و هیچگونه اثری از آنهمه زخمها نیست ، و برخاسته و مشغول خواندن نماز است ، حیران شدند و با تعجب از او پرسیدند: چطور شد كه اینگونه نجات یافتی و گوئی اصلا تو را كتك نزدند و آثار پیری از تو رفته و جوان شده ای ؟ ابو راجح گفت : من وقتی كه در بستر مرگ افتادم ، حتی با زبان نتوانستم دعا بكنم و تقاضای كمك از مولایم حضرت ولی عصر (عج) نمایم ، در قلبم متوسل به آن حضرت شدم ، و از آن حضرت درخواست عنایت كردم ، و به آن بزرگوار پناهنده شدم ، وقتی كه شب كاملا تاریك شد، ناگاه دیدم خانه ام پر از نور شد، در هماندم چشمم به مولایم امام زمان (عج) افتاد، او جلو آمد و دست شریفش را بر صورتم كشید و فرمود: برخیز و برای تامین معاش ‍ خانواده ات بیرون برو خدا تو را شفا داد اكنون می بینید كه سلامتی كامل خود را باز یافته ام . یكی از بزرگان شیعه، بنام شمس الدین محمد قارون ، پس از نقل ماجرای فوق می گوید: سوگند به خدا، من ابو راجح را مكرر در حمام حله دیده بودم ، پیرمرد فرتوت ، زرد چهره و كم ریش و بد قیافه بود و همیشه او را اینگونه می دیدم ، ولی پس از این ماجرا او را تا آخر عمرش ، جوانی تنومند و پر قدرت ، و سرخ چهره و با ریش های بلند و پر دیدم ، كه گوئی بیست سال بیشتر عمر نكرده است ، آری او به بركت لطف امام زمان (عج) اینگونه شاداب و زیبا و نیرومند گردید. خبر سلامتی و دگرگونی عجیب او از پیری ضعیف به جوانی تنومند و قوی شایع شد، همگان فهمیدند فرماندار حله به مامورینش دستور داد او را نزد او حاضر كنند، آنها ابو راجح را نزد فرماندار آوردند، ناگاه فرماندار دید قیافه ابو راجح عوض شده ، و كوچكترین اثر آن زخمها در بدن و صورتش نیست ، ابوراجح دیروز با ابوراجح امروز، از زمین تا آسمان فرق دارد، رعب و وحشتی تكان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آنچنان تحت تاثیر قرار گرفت ، كه رفتارش از آن پس با مردم حله (كه اكثرا شیعه بودند) عوض شد. او قبل از آن جریان وقتی كه در حله به جایگاه معروف به مقام امام - علیه السلام -می آمد، به طور مسخره آمیزی پشت به قبله می نشست ، تا به آن مكان شریف توهین كند، ولی بعد از آن جریان به آن مكان مقدس می آمد و با دو زانوی ادب در آنجا رو به قبله می نشست ، و به مردم حله احترام می نمود و لغزشهای آنها را نادیده می گرفت ، و به نیكوكاران آنها نیكی می كرد، در عین حال عمرش كوتاه شد و بعد از این جریان چندان عمر نكرد و مرد.


بحار الانوار - نجم الثاقب




12:21 ق.ظ
57
شیعه شدن طلبه سنی
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 
السلام علیک یا اباعبدلله الحسین(ع)



شب عاشورا و روضه ی امام حسین(ع) و شیعه شدن طلبه ی سنی


حجت الاسلام والمسلمین شریف زاهدی طلبه تازه شیعه شده ی زاهدانی که بیش از ده سال است به تشیع گرویده در دانشکده علوم قرآنی قم جریان شیعه شدن خود را اینگونه برای دانشجویان بیان نمود:

«بنده محمد شریف زاهدی اهل نیک‏شهر استان سیستان و بلوچستان هستم. بعد از 11 سال تحصیل در مدارس و حوزه‏های علمیه اهل سنت، با شنیدن روضه امام حسین(علیه السلام) جرقه هدایت در دلم پدید آمد و پس از تحقیقات مفصل در سال 1382 به مکتب نورانی اهل‏بیت علیهم السلام مشرف شدم.

یکی از اساتیداهل سنت ام، مولوی عیسی ملازهی، امام جماعت مسجد محمد رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بود. گاهی که برایشان مشکلی ایجاد می‏شد و نمی‏توانست به مسجد برود، بنده را به جای خود می‏فرستاد تا نماز جماعت را اقامه کنم. شب عاشورای سال 1375 بود و من به جای استادم به مسجد رفتم و نماز عشاء را خواندم. بعد از نماز همه مردم از مسجد بیرون رفتند. من آخرین نفری بودم که از مسجد بیرون آمدم و درب مسجد را قفل کردم. می‏خواستم به مدرسه برگردم که صدای سخنرانی از حسینیه شیعیان مهاجر چابهار که در فاصله پنجاه متری مسجد بود، توجهم را جلب کرد.

کنجکاو شدم تا بدانم سخنران چه می‏گوید؛ زیرا به ما گفته بودند که هر چه روحانیون شیعه می‏گویند، دروغ است. به این نیت رفتم که ببینم چه دروغ‏هایی می‏گوید. نزدیک حسینیه شدم. می‏خواستم وارد حسینیه شوم ولی خجالت کشیدم؛ چون لباس روحانی های سنی بر تن من بود.

آهسته کنار پنجره نشستم و به صحبت‏های روحانی شیعه‌ گوش دادم. سخنرانی او درباره شخصیت امام حسین علیه السلام بود. می‏گفت : در کتاب مسند احمد حنبل و سنن ترمذی و چند کتاب دیگر، این روایت آمده است که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرموده‏اند : «إن الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنۀ» امام حسن و امام حسین سرور جوانان بهشت هستند و همین طور از کتاب‏های اهل سنت مطالبی به همراه آدرس‏هایشان بیان می‏کرد.

این سؤال به ذهنم آمد که این روحانی شیعه، چگونه کتاب‏های اهل سنت را مطالعه کرده است؟؛ زیرا به ما گفته بودند کتاب‏های شیعه را نخوانید؛ گمراه‏کننده است! چرا آنها ـ شیعیان ـ نمی‏گویند کتاب‏های اهل سنت را نخوانید که گمراه می‏شوید؟،‌ فقط علمای ما چنین می‏گویند؟

سخنرانی‏اش تمام شد و روضه خواندن را شروع کرد. روضه قتلگاه امام حسین(علیه السلام) را خواند که روضه جانسوزی بود؛ به طوری که اشک‏های من ملای سنی که تا آن لحظه، حتی یک قطره اشک هم برای مظلومیت امام حسین(علیه السلام) نریخته بودم، سرازیر شد و بسیار گریه کردم.

قبل از آن‏که روضه تمام شود، بلند شدم و به مدرسه برگشتم. به اتاقم رفتم و خواستم بخوابم؛ ولی سخنان روحانی شیعه فکرم را به خود مشغول کرده بود. طاقت نیاوردم. به کتابخانه حوزه رفتم تا آن روایت را پیدا کنم.

البته قبلا روایت "سیدا شباب" را در کتاب "مسند احمد" دیده بودم؛ ولی برای آن‏که دلم آرام شود، به سراغ روایت و سند آن رفتم. آن را پیدا کردم و پس از آن، کتاب "حیات الصحابه" را برداشتم و با کمال تعجب دیدم که آنچه روحانی شیعه نقل کرده، صحیح است. به خودم گفتم: اینها، مطالبی است که از کتاب‏های ما نقل می‏کنند، پس معلوم است که خیلی از کتاب‏های ما را مطالعه کرده‏اند و مطالب زیادی از ما می‏دانند.

آن شب، شب عجیبی بود. سؤالاتی وجود مرا فرا گرفته بود و هر چه فکر می‏کردم نمی‏توانستم خودم را قانع کنم! از خود سؤال می‌کردم: "آیا شیعیان آنچنان که وهابیان تبلیغ می‏کنند، واقعا مشرکند؟!" لحظه‏ای با خودم فکر کردم، عجیب است! آن‏طور که در آیات قرآن و روایات آمده است، مشرکان مخالف خدا و پیامبرند و مخالف با دین مبین اسلام هستند! پس اینها ـ شیعیان ـ چه نوع مشرکانی هستند که  خداوند و پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را قبول دارند و حتی به اهل‏بیت پیامبر محبت می‏ورزند و بر منبرهایشان نیز از پیامبر اسلام مدح و تعریف و بر مصائبشان گریه می‏کنند؟! به دلم افتاد که امکان ندارد اینها مشرک باشند.

بعد از این بود که تحقیق درباره‌ تشیع را آغاز کردم و اولین بار با مطالعه‌ کتاب شبهای پیشاور نوشته  مرحوم سلطان الواعظین شیرازی بسیاری از حقایق برایم روشن شد و می‌دیدم بسیاری از مطالبی که از منابع اهل سنت در این کتاب ذکر شده، مورد تایید همه‌ فرق اهل سنت است و این برایم خیلی جالب بود.

سپس تحقیقات خود را ادامه دادم و کتاب‌های بیشتری مطالعه کردم تا به این نتیجه رسیدم که تشیع حق است و از سال 79 به صورت تقیه و پنهانی شیعه شدم و در سال 82 تصمیم گرفتم که این مطلب را آشکار کنم و رسماً آن را اعلام کردم.»





تعداد کل صفحات : 8 :: ... 2 3 4 5 6 7 8