تبلیغات
الغوث
10:05 ب.ظ
19
عمو پفكی
بسم الله الرحمن الرحیم 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

پفک نمکی

این داستان واقعی مربوط به یك رزمنده ی دفاع مقدس بوده و از زبان ایشان گفته شده است و به قلم ایشان است و این داستان این است كه
عمو پفكی

تازه چشمانمان گرم خواب شده بود كه صدای بوق های ممتد ماشین عمو پفكی بلند شد و پشت بندش از بلندگوی قراضه و گوشخراشش مارش عملیات و صدای كلفتش گوشمان را خراش داد:

ای رزمندگان دلیر، بجنگید با كفّار! ای دلیر مردان، دمار از روزگار این دشمنان دین و مملكت در بیاورید و بفرستیدشان به بغداد ویرانه!

كریم از ته سنگر با دلخوری گفت: نخیر! بازم شروع شد!

فرشید گفت: الانه كه دوباره عراقیا مگسی بشن و هر چی توپ و خمپاره دارن بریزن سرِ مای بدبخت!

عمو پفكی هنوز رجز می خواند و شعار می داد و بوق می زد. آقامحسن كه مسئول دسته مان بود، گفت: هر كی شهرداره بره سهمیة پفك و اسمارتیزمان را بگیره!

دو ـ سه نفر خندیدند. با دلخوری بلند شدم و از سنگر رفتم بیرون. ماشین لكنته و درب و داغون عمو پفكی داشت نزدیك می شد. خودش پشت فرمان نشسته بود و مثل سبزی فروشِ محله مان كه همیشه در موتورِ سه چرخه اش می نشست و با بلندگو خانه دار و بچه دار را به خریدن سبزی و بادمجان و گوجه دعوت می كرد، میكروفن بلندگو را به دهان چسبانده و حین رانندگی رجز می خواند و از روی چاله چوله ها ماشین را رد می كرد. كار هر روزش بود. وسط ظهر تو ظلّ گرما كه حتی جك و جانورها به سوراخ لانه شان پناه می بردند تا ساعتی از نور شدید آفتاب استراحت كنند، ماشین اش را روشن می كرد و می آمد خط مقدم تا مثلاً به ما روحیه بدهد. چه روحیه دادنی!

انگار كه عراقی ها هم مثل ما به او حساس شده بودند. چون همین كه به خط می رسید باران گلوله و خمپاره را به طرف ما سرریز می كردند و ما تا دو ـ سه ساعت از سر و صدای انفجار و هجوم خاك به سنگر، خواب و خوراك ازمان گرفته می شد.

نمی دانم اسمش كلبعلی بود یا حاج علی، اما ما عمو پفكی صداش می كردیم. رسید دم سنگر. نكرد میكروفن را از دهانش دور كند. انگاری من كَر مادرزاد هستم و نمی شنوم. صداش از تو بلندگو پخش شد كه: سلام بر تو رزمنده غیور كه دست از جان شسته ای و به جبهه آمده ای. شیرِ مادر حلالت. درود بر تو باد!

زدم به شیشه و علامت دادم شیشه را پایین بكشد. شیشه را پایین كشید. گفتم: عراقی ها هم فهمیدند كه من شیر خشكی نیستم و شیر ننه ام را خورده ام. بچه ها خسته ان. سهمیه مان را بده و برو جای دیگه ثواب جمع كن.

مثل همیشه بهش برنخورد. صدای خنده اش از بلندگو پخش شد و گفت: احسنت بر شما رزمندگان كه این قدر روحیه دارید. بگیر عموجان، نوش جانتان!

و چند بسته پفك نمكی و اسمارتیز و آدامس خروس نشان ریخت تو بغلم و چند تا بوق زد و بعد در حالی كه یك سرود حماسی از بلندگو پخش می كرد، گازِ ماشین را گرفت و خاك را بلند كرد و ریخت تو حلقم!

عراقی ها هم دست به كار شدند و با چند خمپاره شصت او را بدرقه كردند. رفتم تو سنگر. اكثر بچه ها خروپف می كردند. خوابم می آمد. دراز كشیدم و یك پفك نمكی باز كردم و شروع كردم به خوردن. فرشید اعتراض كرد: خرت و خرت نكن خوابم میاد!

پفك را كنار گذاشتم و خوابیدم.

همان شب دستور رسید كه باید به سرعت خط را تخلیه كنیم و سی صد ـ چهارصدمتر عقب تر، پشت یك دژ جاگیر بشویم. شبانه باروبندیلمان را جمع كردیم و یاعلی مدد. عراقی ها خواب بودند كه ما به عقب رسیدیم.

بعد از نماز صبح كه برای نگهبانی بالای دژ رفتم، دیدم كه عراقی ها حمله كرده اند و خط قبلی را گرفته اند. تو دلم حسابی به ریش شان خندیدم. چون غیر از سنگر خرابه و كلی آت و آشغال چیزی نصیب شان نشده بود. دیگر یاد عمو پفكی بیچاره نبودم.

دم ظهر بود كه صدای ضعیفی از دور آمد: ای رزمندگان مسلمان، ای سلحشوران ای فرزندان...

یكهو آقامحسن از جا پرید و داد زد: ای وای عمو پفكی!

فرشید خواب آلود گفت: نگران نباش، داره میاد!

ـ چی میگی، اون بنده خدا نمی دونه ما خط را تخلیه كرده ایم!

برای لحظه ای در سنگر سكوتی سنگین حكمفرما شد. لحظه ای بعد همه با هم پابرهنه و پوتین پاشنه خواب از سنگر زدیم بیرون و پریدیم بالای دژ. ماشین عمو پفكی را دیدم كه داشت به خط سابق نزدیك می شد و صدایش می آمد: بیایید كه عموجان آمده. ای رزمندگان مسلمان...

همگی شروع كردیم به داد و هوار كردن كه او را متوجه خطری كه به سویش می رفت، بكنیم. اما پیرمرد بیچاره شاد و شنگول شعار می داد و مارش حمله پخش می كرد و راست شكم به طرف عراقی ها می رفت! عراقی های بدمصب كه فهمیده بودند شكار دارد خودش به تله نزدیك می شود بی سر و صدا منتظرش بودند!

فرشید سلاحش را هوایی شلیك كرد. من هم تیر هوایی زدم. اما عمو پفكی انگار تو باغ نبود. هنوز صدایش می آمد:

ـ ای جان نثاران، ای رزمندگان شجاع... اِ اینجا چه خبره! ای وای عراقی، كمك، كمك!

و این آخرین كلماتی بود كه ما شنیدیم. چون لحظاتی بعد عراقی ها عمو پفكی را اسیر كردند و ماشین اش را مصادره.

دمغ به سنگر برگشتیم. تا چند دقیقه ساكت بودیم. یكهو كریم پقی زد زیر خنده. بعد از او فرشید خندید و بعد یكی دیگر و سرانجام تمام افراد دست بر شكم قاه قاه می خندیدند. فرشید كه از فرط خنده اشك از چشمانش راه افتاده بود گفت: فكر كنم عراقیا بیشتر از ما از دستش عاصی شده بودند. حالا هم براش آهنگ عربی گذاشتن و جلوش می رقصن تا انتقام بگیرن.

كریم گفت: حیف از پفك نمكی و اسمارتیزها. الان عراقیا دارند كوفت می كنن.

آقامحسن گفت: عمو پفكی هم وارد لیست اسیران جنگی شد!




طبقه بندی:
نمایش نظرات 1 تا 30