تبلیغات
الغوث
10:31 ب.ظ
61
فضائل حضرت عباس(ع)
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین
صلی الله علیک یا قمر بنی هاشم(ع)



فضائل حضرت عباس(ع)

نیمه شبی در اطاق خودم كه كنار در حیاط منزل آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی بود، خوابیده بودم ، ناگهان صدای پائی در داخل حیاط مرا از خواب بیدار كرد من فورا از جا برخاستم . دیدم جوانی وارد منزل شده و در وسط حیاط ایستاده است نزد او رفتم و گفتم شما كه هستید و چه میخواهید؟ مثل آنكه نمیتوانست فورا جواب مرا بدهد حالا یا زبانش از ترس گرفته بود و یا متوجّه نشد كه من به فارسی به او چه میگویم زیرا بعدا معلوم شد اواهل بغداد و عرب است ولی مرحوم آقای بافقی قبل از آنكه او چیزی بگوید از داخل اطاق صدازد كه حاج عباس او یونس ارمنی است و بامن كار دارد او را راهنمائی كن كه نزد من بیاید. من او را راهنمائی كردم او به اطاق آقای بافقی رفت .

مرحوم آقای بافقی وقتی چشمش به او افتاد بدون هیچ سؤ الی به او فرمود: احسنت ، می خواهی مسلمان شوی ، او هم بدون هیچ گفتگوئی به ایشان گفت ، بلی برای تشرف به اسلام آمده ام . 
مرحوم آقای بافقی بدون معطلی بلافاصله آداب و شرایط تشرف به اسلام را به ایشان عرضه نمود و او هم مشرّف به دین مقدّس اسلام شد، من كه همه جریانات برایم غیر عادّی بود از یونس تازه مسلمان سؤ ال كردم كه جریان توچه بوده و چرا بدون مقدّمه به دین مقدس اسلام مشرف گردیدی و چرا این موقع شب را برای این عمل انتخاب نمودی ؟ 
او گفت : من اهل بغدادم و ماشین باری دارم و غالبا از شهری به شهری بار می برم یك روز از بغداد به سوی كربلا می رفتم ، دیدم در كنار جادّه پیرمردی افتاده و ازتشنگی نزدیك به هلاكت است ، فورا ماشین را نگه داشتم و مقداری آب كه در قمقمه داشتم به او دادم ، سپس او را سوار ماشین كردم و به طرف كربلا بردم ، او نمی دانست كه من مسیحی و ارمنی هستم ، وقتی پیاده شد گفت : برو جوان حضرت ابوالفضل العبّاس اجر تو رابدهد. من از او خدا حافظی كردم و جدا شدم ، پس از چند روز باری به من دادند كه به تهران بیاورم ، امشب سر شب به تهران رسیدم و چون خسته بودم خوابیدم ، درعالم رؤ یا دیدم در منزلی هستم و شخصی در آن منزل را می زند، پشت در رفتم و در را باز كردم دیدم شخصی سوار اسب است و می گوید: من ابوالفضل العباس هستم ، آمده ام حقّی كه به ما پیدا كردی به تو بدهم . گفتم چه حقی ؟ 
فرمود: حق زحمتی كه برای آن پیرمرد كشیدی سپس اضافه فرمود و گفت : 
وقتی از خواب بیدار شدی به شهر ری می روی شخصی تو را بدون آنكه تو سئوال كنی به منزل آقای شیخ محمد تقی بافقی می برد و قتی نزد ایشان رفتی به دین مقدّس اسلام مشرف می گردی . 
من گفتم چشم قربان و آن حضرت از من خدا حافظی كرد و رفت ، من از خواب بیدار شدم و شبانه به طرف حضرت عبدالعظیم حركت كردم ، در بین راه آقائی را دیدم كه بامن تشریف می آورند و بدون آنكه چیزی از ایشان سئوال كنم ، مرا راهنمائی كردند و به اینجا آوردند و من مسلمان شدم . وقتی ما از مرحوم آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی سئوال كردیم كه شما چگونه او را شناختید و می دانستید كه او آمده است كه مسلمان بشود؟ فرمود: آن كس كه او را به اینجا راهنمائی كرد یعنی حضرت حجة بن الحسن(ع)(عج) به من اطلاع می دهند






نمایش نظرات 1 تا 30