تبلیغات
الغوث
02:23 ب.ظ
7
دیوانه ی جبهه
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


دیوانه ی جبهه

این داستان واقعی مربوط به یك رزمنده ی دفاع مقدس بوده و از زبان ایشان گفته شده است و به قلم ایشان است این داستان این است كه
نگاهی به علی كردم و با افسوس گفتم بازم خوش به حال تو من اگه حرف از جبهه بزنم یا ننه ام غش میكنه یا آقا جونم و با كمر بند میوفته به جونم فكر به جبهه داره دیوونم میكنه . علی كه از دو ساعت پیش كلافه و بی حوصله پای صحبت هام نشسته بود مثل اسفند روی آتش جست زد و گفت آفرین خودشه .
با حیرت پرسیدم چی؟ گفت دیوانگی. ترش كردم و گفتم مرد حسابی دو ساعته دارم باهات دردودل میكنم تو حالا چرت و پرت میگی.علی نگاهی به من كرد و لباس قشنگی پوشیده بود و با خوش حالی به من گفت مگه دنبال رفتن به جبهه نیستی پسر عمو . با خوش حالی گفتم هستم ولی چطور؟ گفت دندون رو جیگر بذار ببینم چقدر پول داری؟ گفتم پول میخوای چیكار اگه فكر میكنی كه با رشوه و پول مسئول ثبت نام رو نرم كنی اشتباه فكر میكنی یه آدم سمج و بی احساسیه كه نگو . علی گفت این قدر حرف نزن پرسیدم چقدر پول داری رد كن بیار.
 هرچقدر پول داشتم دراوردم 35هزار تومن . علی پوزخندزنان گفت چهل پنجاه سال پیش این پول بس بود ولی الان نه مجبورم بهت قرض بدم . گفتم آخه پول واسه چی؟گفت صبر كن نقشه ای كشیدم كه رد خور نداره
 بعد اومد جلوتر نقشش رو گفت بعده اینكه نقششو گفت از خوش حالی پریدم تو بغلش بهش گفتم فردا صبح اجراش میكنم تو هم باید آماده باشی هان. بهم گفت باشه فردا صبح میام خونتون. فردا صبح شد از این جا حكایتو بشنوید كه 
مادرم جیغ زد و گفت وای بسم الله بچه چیكار میكنی؟ من برای اینكه چشمم به حیاط نیفته و سرم گیج نره سرم رو به آسمون بلند كردم دستامو مثله بال هواپیما از دو طرف بازكردم و گفتم من یه جنگنده ام میخوام برم بغدادو رو سره صدام خراب كنم. هنوز رو پشت بام بودم مادرم یه جیغ دیگه كشید خلاصه مثله دیوونه ها شروع كردم به چرخیدن و جیغ زدن .
 زنان همسایه اومده بودن خونمون كه ببینن چی شده و هی مادرم رو ماساژ میدادن مادرم میگفت ای خدا بچم از دست رفت دیوونه شده. صغرا دماغو دختر همسایمون به بازوی مامانش چسبیده بود و هی میگفت مامان میترسم . خواستم در همون عالم دیوانگی یه اردنگی بهش بزنم اما یه فكره بهتر كردم مثله فیلم های خارجی جلوش زانو زدم و با لحن سوزناكی گفتم.
 ای دختر شاه پریون آیا همسر این شوالیه ی دلیر میشی؟ مادرش دستپاچه شد و صغرا رو پشت خودش برد و به مادرم گفت ای وای عزیز خانوم پسرت راست راستكی خل شده . زنهای همسایه زدن زیر خنده من هم در جا با همون لباس از روی پله های پشت بام مون پریدم تو حوض آب پاشید تو سرو صورت همه از سرما داشتم یخ میزدم پریدم بیرونو نعره زدم.
 من یه زیر دریایی ام و میخوام كشتی های عراقی رو غرق كنم اما توی دل به خودم بدو بیراه میگفتم كه چرا تو چله ی زمستون پریدم تو حوض و اگه این نمایش مسخره كه راه انداختم نگیره چه خاكی تو سرم كنم خلاصه پریدم تو اتاقها و شروع كردم به لگد زدن به درودیوار و لحاف و با لگد قابلمه پر از آبگوشتو پرت كردم و متكا رو گذاشتم رو سرم و با كله رفتم تو دیوار در همین لحظه آقاجونم با عموحمیدم از راه رسیدن و دست و پامو گرفتندتا آروم شم ولی من جیغ میزدم عمو حمیدم گفت باید ببریمش پیش دعانویس جنی شده .
 مادرم گریه كنان گفت طفل معصوم ازبس جبهه جبهه كرد مغزش تكون خورده و خل شده یاخدا دستم به دامنت به حق ضامن آهو بچم رو شفا بده.آقاجون گفت حالا چیكار كنیم كه علی پسر عموم كه نقشش تا حالا گرفته بود با نگرانی ساختگیش گفت كه باید ببریمش پیش دكتر اعتماد شاید بفهمه دردش چیه و بعد یه چشمك ریز بهم زد و گفت مطمئنم اون میتونه درمونش كنه.
 لحظه ای بعد درحالیكه منو با طناب محكم بسته بودند و روی شونه ی عموم بودم پیش دكتر اعتماد رفتیم خدا خدا میكردم كه نقشمون بگیره علی داشت پشت سرم هر هر میخندیدمطب دكتر خیلی شلوغ بود آقاجون و عمو حمیدم بی توجه به جمعیت وارد مطب دكتر شدند و منو مثله گوشت قربانی شده انداختند روی تخت مطب دكتر اعتماد با صدای بلندی جیغ زد اینجا چه خبره؟
 مادرم گفت آقای دكتر دستم به دامنت بچم دیوونه شده یه كاری بكنید.دكتر اعتمادگفت من كه روانشناس نیستم ببریدش جایه دیگه. دكتر اعتماد با دیدن علی مثله اینكه چبزی پیدا كرده باشه گفت باشه باشه بذارید ببینم چیكار میتونم بكنم عمو حمید گفت مراقب باشید دست و پای سنگینی داره . دكتر اعتماد بی توجه اومد كنارم و نبضم را گرفت و گفت امان از شما بچه های یه دنده و پررو . بعد سرش رو بلند كرد و گفت این جوون جنون آنی گرفته .
 آ‎قاجون با نگرانی گفت یعنی چی دكتر؟ دكتر اعتماد گفت یعنی اینكه عاشق شده و آدم عاشق دچاره چنین بیماری میشه ببینید دردش چیه؟ آقاجون با حیرت به مادرم گفت عاشق كی شده؟ مادرم گفت ای وای بچم توی حیاط یه چیزایی به دختر كبری خانوم گفته بود. من كه دیدم اوضاع داره خراب میشه و به جای اینكه ببرنم جبهه دارن میبرنم عروسی بلند گفتم كربلا كربلا ما داریم میایم و ای صدام نامرد صبركن داریم میایم به خاك سیاه بنشونیمت علی سریع گفت نه بابا عاشق جبهه شده نه عاشق اون صغرا دماغو.
دكتر گفت اگه میخواین حالش خوب بشه ببریدش جبهه آقاجون گفت انگار چاره ای نیست اگه واقعا با جبهه رفتن خوب میشه بره . مادرم هم گفت عیبی نداره چیكار میشه كرد.كم كم دست و پامو شل كردم و دكتر اعتماد با چشمكی به من و خنده كنان گفت مثله اینكه مریضتون داره خوب میشه ببریدش به سلامت. سه روز بعد منو علی و یه پسر عموی دیگرم روانه ی جبهه شدیم نقشمون گرفته بود خدارو شكرو صد البته به كمك دكتر اعتماد كه قبول كرده بود به ازای گرفتن صدتومن دیوونگی منو تایید كنه بالاخره من رزمنده شدم 





طبقه بندی: