تبلیغات
الغوث
01:17 ب.ظ
8
آمیرزا عبدالطمع
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


آمیرزا عبدالطمع

این داستان واقعی مربوط به یك رزمنده ی دفاع مقدس بوده و از زبان ایشان گفته شده است و به قلم ایشان است این داستان این است كه
وقتی دیدم تمام راه ها به رویم بسته است و مسئول ثبت نام به هیچ صراطی مستقیم نمیشود دل به دریا زدم و با خودم گفتم همان طور كه خلیل گفت یك دست لباس نظامی میخرم و میپوشم و میروم سوار قطار تهران-خرمشهر میشوم تا كارم را جور كند و رزمنده بشوم . از لحظه ای كه لباس نظامی پوشیدم و دزدكی سوار قطار شدم و ساعت ها بعد به همراه صد ها بسیجی دیگر دم در پادگان دوكوهه از قطار پیاده شدم انگار كه سال ها بر من گذشت سرانجام طبق نشانی كه خلیل داده بود او را در گردان انصار الرسول(ص) پیدا كردم.
 خلیل با دیدن من چشمانش از تعجب و حیرت به اندازه ی یك نعلبكی گرد شد گریه كنان بغلش كردم و بعد هرچه بر سرم گذشته بود برایش تعریف كردم خلیل كلی خندید و سربه سرم گذاشت و آخر سر گفت نگران چیزی نباش من هم اولین بار كه پایم به اینجا رسید حال و روز تو را داشتم اما خب با پارتی بازی و كمك چند تا دوست توانستم ماندگاربشوم.
پرسیدم پارتی بازی؟ گفت خب آره ما در گردانمان یك مسئول كارگزینی داریم كه از آن باحال هاست قیافه اش درب و داغان است اما هرچه بگویی از دستش برمی آید فقط كمی خرج دارد.باحیرت پرسیدم یعنی رشوه میگیرد؟ خلیل غش غش خندید و گفت نه آن طور كه تو فكر میكنی حالا صبر كن خودت میفهمی. 
خلیل مرا به اتاقشان برد الحق دوستانش بچه های خوب و با صفایی بودند مسئول دسته شان آقا حمید قبول كرد كه همراه من و خلیل بیاید پیش مسئول كارگزینی كه آمیرزاعبدالطمع صدایش میكردند.
 خلیل گفت البته اسمش آمیرزاخانی است سه تایی راه افتادیم
 قلبم تند میزد خلیل هی دلداری ام میداد تو فكر این بودم كه ای كاش پول بیشتری میاوردم كه اگه آمیرزا دندان گردی كرد كم نیاورم . سرانجام به یك اتاق بادر چوبی رسیدیم روی در دریچه ی كوچكی قرار داشت آقاحمید در زد و گفت آمیرزا آمیرزا زنده ای؟ دریچه بازشد و چهره ی لاغر و كشیده ی یك جوان ظاهرا 25 ساله كه موهای جلویش ریخته بود ظاهر شد.
 آقاحمید گفت سلام میرزاجان خیلی نوكرتم مرد مومن معلوم است تو كجایی؟ چرا حالی از ما فقیر و فقرا نمیپرسی؟ آمیرزا با چشمان ریز مارا برانداز كرد و گفت علیك سلام ببینم تو آن سیصدتا صلوات را فرستادی؟ آقاحمید خندید و گفت جان تو 500 تا فرستادم 200 تایش را مفتی برایت پست كردم آمیرزا گفت حالا چیشده لشكر كشی كردی؟ 
آقا حمید گفت حالا دروبازكن بیاییم تو عجب آدمی هستی ها.در باز شد و ما به داخل اتاق رفتیم . بعداز اینكه دقایقی نشستیم خلیل و آقاحمید پس از مقدمه چینی و قربان صدقه رفتن ماجرایم را برایش تعریف كرد.
 آمیرزا بروبر نگاهم میكرد پرسید ببینم تو دوره ی آموزشی رفتی؟ خواستم بگم نه كه خلیل با آرنجش به پهلویم زد و گفت آره بابا سه ماه آموزش تكاوری و چریكی دیده از آن سخت سخت هاش . كم مونده بود از چاخان خلیل بخندم . كه خلیل پیاز داغ ماجرا را زیاد كرد و گفت
 به قدوقامتش نگاه نكن خیلی زبل است تو محله شان با كلی از ارازل و اوباش كتك كاری كرده و سه خط كونگ فوكاركرده خدا خیرت بده كارش را ردیف كن جای دوری نمیره . آمیرزا سر تكان داد و با دقت نگاهم كرد و پرسید ببینم بلدی قرآن بخوانی؟
 خلیل به سرعت گفت بابا این دوستمان را دست كم گرفتی تو محله هركس از دنیا میرفت این را به مجلس ختم میبرند تا قرآن بخواند عبدالباسط باید بیاید پیشش لنگ بندازد. بابدبختی جلوی خنده ام را گرفتم اما خلیل اصلا به رویش نمیاورد هی داشت چاخان میگفت آمیرزا گفت خوشم آمد كارش را جور میكنم فقط یك شرطی دارد آقا حمید پرسید چه شرطی؟
 آمیرزا گفت یك دور قرآن برای اموات من بخواند و ده هزار تا صلوات هم برایشان بفرستد و صدركعت نماز هم برای پدر بزرگم بخواند.
 خلیل شوخی و جدی گفت هیچی دیگه یك دفعه بگو كارو زندگی اش را تعطیل كند و بیاید سر قبر قوم و خویش تو شبانه روز روضه هم بخواند دیگر طاقت نیاوردم من و خلیل و آقا حمید از خنده روی زمین ولو شدیم . آمیرزا جوش آورد و نعره زد یاالله بزنید به چاك مرا باش خواستم برایتان كاری كنم نخواستم خنده بر لبانم خشكید آقاحمید و خلیل به خواهش و تمنا افتادند خلیل گفت چرا جوش آوردی میرزا اصلا دو سه ماه هم روزه میگیرد چطوره؟ 
میرزا گفت مرا مسخره میكنی دربه در؟ خلیل گفت نه به جان تو اصلا خودم ده بیست هزار فاتحه برای امواتت هم میفرستم حالاچی میگی؟ كم مانده بود آمیرزا با لگد و پس گردنی بیرونمان كند كه آقاحمید و خلیل با هزار التماس و من بمیرم و تو بمیری او را آرام كردند.
 در آخر گفت پس شد یك دور قرائت قرآن ده هزار تا صلوات و صدركعت نماز و سه ماه نه یك ماه روزه برای امواتم چطوره؟ باخوش حالی گفتم قبول است . میرزا چند برگه فرم دستم داد و گفت اینها را كامل كن و با دوقطعه عكس و كپی شناسنامه بیاور حالا هم اینجا را خلوت كنید راستی شما دونفر برای اینكه زیاد پررو نشوید هركدام هزار تا صلوات برای سلامتی آقا امام زمان (ع) (عج) بفرستید . موقع بیرون رفتن از اتاق خلیل به آهستگی گفت انشاالله زیر تانك بروی . من و آقاحمید زدیم زیر خنده و در رفتیم .



طبقه بندی:
نمایش نظرات 1 تا 30